جملات زیبا و زلال

ناب نوشته های اینترنتی

جملات زیبا و زلال

ناب نوشته های اینترنتی

جملات زیبا و زلال

بسم الله الرّحمن الرّحیم
در این وبلاگ سعی بر آن داریم تا بهترین مطالب فضای مجازی را جمع آوری کنیم و در اختیار شما قرار دهیم تا نیازی به جست و جوی زیاد در اینترنت نداشته باشید.
التماس دعای خیر
«یاعلی»

آخرین نظرات
  • ۲۹ خرداد ۹۵، ۱۸:۵۲ - ا.مقیسه
    کجایید
نویسندگان
پیوندهای روزانه
****************************************
دلم شکست...
                        خواستم تلافی کنم...

فرشته ای ندا داد:
                        اگر میخواهی عزیز باشی به جای تلافی ببخش...
                                                                                                  و من بخشیدم...

خدای مهربانم! ممنون که دستمو گرفتی... دوستت دارم؛ عزیزترین من....

****************************************

سیب بوی مهربانی میدهد

  • محقق جوان
✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿

یه روز فرمانده گردان به بهانه دادن پتو و امکانات همه رو جمع کرد...

شروع کرد به داد زدن که کی خسته؟کی ناراضیه؟ کی سردشه؟

بچه ها هم که جو گرفته بودتشون گفتن: دشمن!!

فرمانه گردان هم گفت: خوب!آفرین..حالا برید...چون پتو به گردان ما نرسیده!!!!

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿


  • محقق جوان



  • محقق جوان
هیچ وقت به امید دوباره ساختن، بنای فکری ام را خراب نکنم


هیچ وقت به امید دوباره توبه کردن گنـــــــــــــــــــــــاه نکنم


حالهایی هست که دکمه ی برگشت ندارد...


 
  • محقق جوان



بسم الله الرحمن الرحیم


لَاتَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ وَمَن یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء وَالْمُنکَرِ ...


از گام‏هاى شیطان پیروى نکنید، و هر کس پیروى گام‏هاى شیطان کند،

[بداند که‏] او قطعا به فحشا و منکر امر می‏کند.

سوره مبارکه نور آیه 21

  • محقق جوان
{-35-}نوع پوشش و لباس نشان دهنده حیا و عفت انسان است...{-35-}



  • محقق جوان

خــانـــــوم شــماره بـدم؟؟؟
خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟
خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟

ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصــلاً اهل این حرفـــــها نبود... این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد.

به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد... خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...دردش گفتنی نبود....!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد... وارد حرم شد و کنار ضریح نشست. زیر لب چیزی می گفت انگار!!!

خـدایـا کـمکـم کـن...

چـند ساعـت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد... خانوم! خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند... به سرعت از آنجا خارج شد... وارد شــــهر شد...

امــــا... امــا انگار چیزی شده بود...

دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!! احساس امنیت کرد... با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!! فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود! یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته!!!...


  • محقق جوان

خویشتن را صافی کن از اوصـاف خود

تـــا ببینـــی ذات پاک صــــــاف خــــود

  مولانا



  • محقق جوان